شماره های پیشین

خانه‌ای برای آخرت

تاریخ درج : شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۵
شماره روزنامه: 
روایت مادران شهیدان نوری‌صفا و ملک‌محمد از صفات شهدا؛

نجمه لندی

مادر شهید عبدالرزاق نوری‌صفا در سال 1334 در شهر کربلا به دنیا آمد. 12 سال بیشتر نداشت که دولت ‌وقت عراق ایرانیان مقیم این کشور را به مهاجرت مجبور کرد. دل‌خوشی عبدالرزاق و برادرانش در سن کودکی، بازی در صحن باصفای اباعبدالله حسین علیه‌‌السلام و ابوالفضل عباس علیه‌‌السلام بود. همه ناراحتی‌مان دوری از این شهر باصفا بود. زمانی‌ که خانواده به کرمانشاه رسید و در مسجد مستقر شدند، فرح و اشرف پهلوی در یک حرکت نمایشی و تبلیغاتی به اردوگاه آمدند و در میان خانواده‌ها حضوریافتند. همسر شاه به قصد جلب توجه عمومی می‌خواست ابراز لطف کند، دستش را جلو برد تا از این نوجوان دلجویی کند.عبدالرزاق محکم زد زیر دست او و با فریاد گفت: «خدا شر تو و شاه را از سر این مردم کم کند». همه افرادی که در اطراف بودند از این رفتارعبدالرزاق ترسیدند و از کنار آنها دور شدند. آنها می‌گفتند: «اگر ماموران حکومت به سراغتان آمدند، ما هیچ‌گونه آشنایی با شما نداریم». پس از بازگشت به ایران او شروع به تحصیل درعلوم دینی کرد. عبدالرزاق در دوران انقلاب اسلامی چندین‌بار به زندان افتاد و مورد آزار و شکنجه قرار گرفت، ولی دست از مبارزه نکشید. بعد از انقلاب مرتب به جبهه می‌رفت وچندین بار مجروح شد. در دو مرحله هم شیمیایی شد، اما هربار کمی که حالش بهتر می‌شد دوباره به جبهه می‌رفت. بعد از زمان جنگ روانه منطقه محروم سیستان‌وبلوچستان شد و به عنوان نماینده ولی فقیه و امام جمعه موقت زاهدان به مردم خدمت می‌کرد. مردم زاهدان به او علاقه زیادی داشتند. در پنج سالی که در زاهدان بود، مادر مرتب به دیدار او و همسرش می‌رفت. آنها صاحب فرزند نشدند. حاج‌آقا اسم 150 نوزاد را در زاهدان: محمد، علی، فاطمه، حسن وحسین گذاشت و در مسجد امیرالمومنین(ع) این شهر نماز جماعت می‌خواند. اوعلاقه زیادی به فاطمه زهرا (س) داشت و همیشه روضه حضرت زهرا(س) را می‌خواند. سرانجام در سالروز شهادت این بانوی بزرگ درسال 1373، هنگامی که جهت یک ماموریت از مسیر مشهد عازم تهران بود، ترور شد. روایت مادر با اشک حلقه زده در چشمانش پایان یافت، در حالی كه بر صفات عبدالرزاق تاكید می‌كرد: اخلاق خوب، رعایت ادب، حسن ظن نسبت به دیگران، رعایت بیت المال و...اشاره کرد. و تمامی خوبی‌های فرزندش را مدیون رزق حلال، نمازشب وصداقت همسرش می‌دانست.حسن ملک ‌محمد در سال1346به دنیا آمد. اولین فرزند خانواده بود. بعد از گذراندن دوران کودکی وارد مدرسه شد. هوش و استعداد فوق‌العاده‌ای داشت، به طوری‌که هرسال دوکلاس را می‌خواند. شب‌ها وقتی که از مسجد به خانه می‌آمد شروع به خواندن قرآن می‌کرد و پیام‌های قرآنی را می نوشت. دانشجوی دانشگاه شهید مهاجر شد.یک روز مادر به او گفت: «می‌خواهیم برایت زمینی بخریم و خانه بسازیم» در جواب مادر گفت: «من فقط یک خانه برای آخرتم می‌خواهم» و رضایت‌نامه جبهه را به دست مادر داد و گفت: «این کاغذ را امضا کنید». 16 روز بعد خبر شهادتش را آوردند. مادر آخرین دیدار فرزندش را با دستی به نشانه ادب بر سینه و لبخند زیبایی بر لب هایش به یادگار دارد.

url : http://www.hammahale.com/node/16016

دیدگاه جدیدی بگذارید

Plain text

  • هیچ تگ HTML ی مجاز نیست.
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.