شماره های پیشین

یک اصفهان بود و چهارباغ

تاریخ درج : چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۶
شماره روزنامه: 
خاطره سازی چهارباغ برای اصفهانی ها

فضاهای شهری امروز شهر ما با خاطره‌سازی یا رنگ تعلق بیگانه‌اند؛ اما چهارباغ با همه این فضاهایی که از آنها خاطره نداریم تفاوت دارد. همه از چهارباغ خاطره دارند و خیابان تاریخی اصفهان در طول حیات خود برای اصفهانی‌ها بسیار خاطره‌سازی کرده است. اکبر وحیدی زاده،  71ساله و بازنشسته اداره ارشاد اسلامی است که به‌واسطه شغل خود و محل  سکونتش در خیابان طالقانی ساعات بسیاری را در چهارباغ سپری کرده و خاطرات بسیاری از مراکز فرهنگی و هنری خیابان قدیمی شهر دارد. وقتی در جست‌وجوی رد پایی از نوستالوژی‌های چهارباغ همراهم می‌شود، در نقطه ابتدایی چهارباغ از  سمت دروازه دولت می‌ایستد و به پارکینگ شهرداری اصفهان آن سوی میدان اشاره می‌کند و بعد از مکث کوتاهی از تئاتر اصفهان و تماشاخانه اش می‌گوید و هنرمندی ناصر فرهمند که برای اصفهانی ها خاطره ساخته بود. وی به مجموعه نمایش هایی که فرهمند اجرا می کرد و «حاج عبد الغفار» نام داشت اشاره می‌کند و از تئاترهای کمدی می‌گوید که در سه پرده اجرا می‌شد و  ویژگی اش اجرای ناصر فرهمند با لهجه سده‌ای بود.وقتی از وی می‌خواهم کاراکتر «حاج عبدالغفار» را برای جوان ترهایی که این مجموعه تئاترها را ندیده اند توصیف کند، می‌گوید:  «حاج عبدالغفار» مردی بود با سر طاس و ریش پرپشت بود که کلاهی بر سرداشت و پالتویی بر تن کرده بود و گیوه به پا داشت. وحیدی زاده از خورجین «حاج عبدالغفار»  می‌گوید و دوچرخه ای که زنگوله‌ای به آن آویخته  شده و شماره موقتش 1000000 بود و حاجی از «سده»  تا اصفهان با آن می‌آمد. وی به« حاج عبدالغفار به مریخ  می‌رود » به عنوان  یک تئاتر  از این مجموعه یاد می‌کند که  وقتی اولین بار انسان موفق شد به کره ماه پا بگذارد اجرا شد.وقتی پرده کنار می رفت، فرهمند با دوچرخه با سرعت به صحنه وارد می شد. مجموعه نمایش‌های «حاج عبدالغفار» پس از اینکه  با استقبال بی‌نظیری مواجه می‌شود، به تهران می‌رود.   وحیدی زاده به اجرای موسیقی در « تماشاخانه» اصفهانهم اشاره می‌کند و از روزی می‌گوید که  یکی از خوانندگان  برای اجرا به اصفهان آمده بود. پس از اینکه یک شب   این خواننده برنامه اجرا می‌کند، پاساژ جدیدی که اول چهارباغ ساخته شده بود آتش می‌گیرد و می‌سوزد.  مردم خواندن آن خواننده را دلیل سوختن این پاساژ می‌دانند و در شــب‌های بعــد اجــازه خــواندن بــه او نمی‌دهند.روزهایی که خیابان باغ گلدسته نبوده است، به جای آن کوچه جهانبانی بوده. وحیدی زاده به محل آن روزهای این کوچه اشاره می‌کند و قهوه خانه آن که در کنار این تماشاخانه واقع شده بود. خاطرات تماشاخانه که به پایان می رسد، نگاه خود را  به سوی دیگر دروازه‌دولت برمی‌گرداند و به ساختمان جهان نما اشاره می‌کند که روزی سرای تحریر بوده و مشاغل گوناگونی در آن فعالیت می‌کردند و از بستنی فروشی عدالت می‌گوید که بسیاری از اصفهانی ها از بستنی خوردن در آن خاطره دارند و در آن به خیابان طالقانی باز می شده است. از سوی دروازه دولت که وارد ضلع غربی چهارباغ می شویم از مغازه ای در نبش خیابان های طالقانی و چهار باغ گذر می‌کنیم که سال‌هاست بدون استفاده مانده است. وقتی از کاربری این مغازه می پرسم،‌ از این مغازه با عنوان نقره‌فروشی «‌مظفریان »یاد می‌کند که از نقره فروشی‌های معروف اصفهان بوده است. کمی جلوتر که می رویم، به مغازه‌های ابتدایی خیابان چهارباغ  اشاره می‌کند  و از روزگاری که کلانتری ۱۱ اصفهان و اداره پست اصفهان در این محل قرار داشت. به کوچه سپاهان که می‌رسیم، از تئاتر سپاهان و ارحام صدر یاد می‌کند. وقتی از وی می‌خواهم که تئاتر سپاهان  را برای آنهایی که ندیده اند توصیف کند، لحظه ای می ایستد و خاطراتش را مرور می‌کند، گویی که اکنون در تماشاخانه سپاهان نشسته و به تماشای تئاتر مشغول است.  وقتی از سفر به زمان بازمی‌گردد، از ارحام صدر می‌گوید که با ورود به صحنه، اول به ردیف جلویی تماشاگران نگاه می‌کرد و براساس آنکه آن شب کدام یک از مسئولان؛ استاندار، رئیس شهربانی و شهردار به تئاتر آمده اند، درددل‌های مردم را به زبان هنری در پیش روی مسئولان بیان می‌کرد. ارحام صدر در مدت زمانی که  یک نمایش در صحنه بود  به گونه ای تئاتر را اجرا می‌کرد که هیچگاه  دیالوگ ها تکراری نبودند. دیالوگ‌های هر شب با شب دیگر متفاوت بودند و به فراخور رویدادها و مسئولان حاضر در تماشاخانه تغییر می‌کرد.او به سینما «مولن روژ» که بعدها جایگزین «تماشاخانه سپاهان» شد نیز اشاره می‌کند.از سه کافه مشهور کوچه سپاهان می‌گوید که امروز دیگر ردی از آنها نیست و چای و قلیان و دیزی این کافه‌ها مشهور بود. کمی که فکر می‌کند نام یکی از این کافه‌ها را به یاد می‌آورد؛ « کافه شعبون» کافه ای کوچک بود؛ اما مشتریان بسیاری داشته که پشت در پشت هم می ایستادند. ماستبندی بزرگی هم  در کوچه سپاهان بود که فرنی و شیر برنج می فروخت و می توانستی به کوچه سپاهان بیایی و برای صبحانه شیر برنج داغ بخوری.وحیدی زاده با انگشت به یکی از کفاشی های نبش کوچه سپاهان اشاره می کند که روزگاری دفتر شرکت مسافر بری تی بی تی بوده است. در این کوچه گاراژی وجود داشته که اتوبوس‌ها در آن پارک می شدند  و کنار هتل جهان نیز دفتر شرکت مسافر بری میهن تور مستقر بود. کوچه سپاهان را که پشت سر می‌گذاریم، از دو سینمای روبازی می‌گوید که یکی از آنها پس از کوچه سپاهان در انتهای پاساژی قرار داشت و صندلی های آن چوبی بود.  وی ازپاساژهای کازرونی، شکریان و ملک صالح به عنوان پاساژهایی یاد می‌کند که در ضلع غربی چهارباغ بودند. چند مغازه عکاسی هم در این بخش از چهارباغ بود که امروز اثری از آنها نیست.وحیدی زاده از چهار باغ به عنوان مرکز خیاطی‌ها یاد می‌کند و به خیاطی « مد پارس » اشاره می‌کند  که از خیاطی های مشهور بود و بر اساس مد روز کت و شلوار می دوخت و خود وی نیز یکی از مشتری های آن بوده است. وی به پاساژی که سینما همایون در آن برای اصفهانی ها خاطره می ساخت اشاره می‌کند و از سالن بیلیارد و رستوران کنار این سینما می‌گوید که با کشیدن دیواری به روی آنها از زندگی اصفهانی‌ها حذف شده‌اند.  وی از هتل جهان در نزدیکی های این سینما می‌گوید که چند طبقه بود و جوان ترها امروز ویرانه‌های آن را به چشم می‌بینند. به خیابان عباس آباد با درخت های سربه فلک‌کشیده اش که می رسیم، از این خیابان به عنوان یکی از جاذبه های چهارباغ یاد می‌کند که شهرزاد رستوران مشهور اصفهان نیز در این خیابان قرار دارد. هتل ایران تور هم در این خیابان بوده که بعدها خراب شده و به خانه‌های مسکونی تبدیل می‌شود. وحیدی زاده نام قدیم خیابان کوآلالامپور را پارس معرفی می کند و با اشاره به بانک کشاورزی می‌گوید که کافه قنادی ماه در نبش این خیابان قرار داشت و از بستنی و فالوده خوردن در حیاط این کافه یاد می‌کند.  بستنی فروشی عباس آبدار در نزدیکی‌های میدان انقلاب از دیگر مکان‌های خاطره ساز برای اصفهانی هاست که وی به آن اشاره می‌کند. بستنی فروشی که حیاط  و سالنی بزرگ داشت ؛ حیاط بزرگ گل‌کاری شده ای که صندلی های بسیاری  در میان آن چیده شده بود.به بستنی‌های مخصوص این بستنی فروشی و دشواری تهیه آن نیز اشاره می‌کند. یخ‌هایی که در ظرف‌های مخصوص تهیه بستنی می ریختند و برای مخلوط کردن آنها از پاروهای بزرگی استفاده می شد که هرکسی را یارای هم زدن بستنی‌ها با آن نبود. در این بستنی فروشی چند جوان بودند  که پرورش اندام کار کرده و قوی بودند این پاروها ر ا در ظرف می چرخاندند تا بستنی تهیه شود.وی در آن سوی چهار باغ؛ ضلع شرقی به خانه‌های قدیمی خیابان سیدعلیخان  اشاره می‌کند که یکی از آنها  خانه جهانشاه خان صمصام  بود که وقتی به فروش گذاشته شد، به دلیل قیمت بالا کسی نبود که آن را بخرد و سر انجام  کازرونی آن را خرید.به خیابان آمادگاه که می رسیم، به ابتدای این خیابان محلی که ساختمان بیمه قرار دارد خیره می شود. کمی که می‌گذرد و خاطرات در ذهنش جان می‌گیرد، از دلیل سکوتش برایم می‌گوید. در گذشته به جای اداره ارشاد اسلامی سازمان «جلب سیاحان» فعال بوده و وی سال ها در دفتر آن که اکنون ساختمان بیمه در آن قرار دارد، روزگار سپری کرده است. از روزهایی می‌گوید که برخی با وظایف این سازمان که همه هتل‌ها و روزنامه‌ها زیر نظر آن بود، آشنایی نداشتند و از این سازمان با عنوان «جلب سیاهان» یاد می‌کردند و فکر می‌کردند وظیفه این اداره دستگیری افراد خاصی است. وی توریست های بسیاری را به خاطر می آورد که به این دفتر می آمدند و راهنمایی می شدند و این دفتر برای آنها مکان شناخته شده ای بود.  خیابان آمادگاه و مدرسه چهار باغ را که پشت سر  می‌گذاریم به بازار مشهور هنر اصفهان که مرکزی برای طلافروشی‌هاست، اشاره می‌کند که روزگاری انبار تنباکو و در انحصار دخانیات بوده است.پاساژ امامی و چلو کبابی شمشیر ی دیگر مکان‌های خاطره‌ساز برای اصفهانی‌ها بودند که امروز تخریب شده اند و به جای آنها مجتمع تجاری جدید چهارباغ شکل گرفته است. به پاساژ ایفل که می رسیم ابتدا بی رونق بودن پاساژ قدیمی شهر که خاطرات بسیاری از آن دارد متاثرش می‌کند. وارد پاساژ که می‌شویم، در حالی که نشانه های تاثر در چهره اش آشکار است به جایی انتهای طبقه زیرین اشاره می‌کند که چند مغازه پوشاک فعال هستند و می‌گوید:‌ سال ها قبل تریا اسپادانا در این محل افتتاح می شود که مدیریت آن به من سپرده می شود  و با توجه به اینکه آن زمان کافه تریا کمتر بود، جوان ها از اسپادانا استقبال می‌کردند و تریا شلوغ بود. وی از سر آشپز معروف این تریا که حالا 39 سال است از دنیا رفته یادی می‌کند؛ استاد محمد وحیدی زاده که از اساتید آشپزی معروف اصفهان بود و طعم غذاهایی که می پخت بی نظیر بود و حالا هنوز هم قدیمی ترها که به  تریا اسپادانا آمده بودند، از طعم خوش آن غذاها یاد می‌کنند.  در آن روزها تریا اسپادانا در هر روز یک غذای خاص طبخ می‌کرد که مشتری های خاص خود را داشت و دست پیچ معروف ترین آنها بود.  در طبقه اول پاساژ، سمت راست به مغازه ای اشاره می‌کند که امروز تعطیل است و از آن به عنوان یکی از عکاسی های معروف اصفهان به نام ستاره آبی یاد می‌کند که عکاس عروسی وی نیز بوده است. در ورودی طبقه زیرین پاساژ به مغازه ای اشاره می کند که لباس فروشی است و می‌گوید:‌ در قدیم یکی از معروف ترین آرایشگاه‌های مردانه در این محل بود که توسط علی و حبیب کدخدایی اداره می شد و به علی سلمانی معروف بود.  پس از پاساژ ایفل، مغازه گز ارگ را به خاطر می آورد که حیاط بزرگی داشت و زمانی که خراب می شود تا پارک شهید رجایی بشود، ساختمان نشست پیدا می‌کند و چند کارگر جان خود را از دست می‌دهند. از کوچه فتحیه و سینما مایاک هم یاد می‌کند و از کفاشی یاس در این کوچه می‌گوید که کفش‌های دست دوز آن معروف بود. خیاطی چشمک نیز از خیاط های مشهور آن زمان در این کوچه قرارداشت .  کافه علی انجیلی در نزدیکی های کوچه فتحیه جایی که اکنون مانتوفروشی  است، از دیگر مکان های خاطره ساز بود. در پشت ساختمان حیاط بزرگی بود که تابستان ها روی تخت‌های آن می‌نشستند و در زمستان به ساختمان آن می آمدند. روزهای جمعه یک برنامه شاهنامه خوانی در این کافه بر گزار می شد که پاتوق اصفهانی ها بود. شاهنامه‌خوان ننه حمیه نام داشت که به نام مادرش مشهور بود. وی مردی لاغراندام بود که کلاه شابگاه بر سر داشت و عصایی به دست می‌گرفت و سبیل بلند سفیدی داشت. چنان شاهنامه می‌خواند که حاضران در سالن خود را در میان وقایع داستان می‌دیدند .  در زمان شاهنامه خوانی خوردن چای و کشیدن قلیان ممنوع بود و اگر کسی در میان شاهنامه خوانی فراموش می‌کرد و چای می‌خورد، شاهنامه‌خوان بر سرش فریاد می‌زد :‌«نخور»  هتل گلستان نیز در نزدیکی‌های کافه علی‌انجیلی بود و ابتدا قهوه خانه ای بود که با مرگ گلستان مالک آن به جای آن هتل ساخته شد و این هتل با سالن ‌«هزار و یک شب» اش شهره بود.  یک چلوکبابی به نام رحیم چلویی معروف بود که در ضلع شرقی چهارباغ  نزدیک دروازه دولت قرار داشت. رحیم چلویی برای خودش داستانی داشت. دو تومان می‌دادی و در این چلوکبابی غذا می خوردی، ولی  تا زمانی که برنج در بشقاب داشتی، می توانستی کباب بیشتری بخوری. پیش خدمتی در این سالن بود که یک سینی پر از کباب به دست داشت و دور میزها می چرخید و به آنهایی که کبابشان تمام شده و برنج در بشقاب داشتند، کباب می‌داد. بسیاری از مردم زرنگی می‌کردند و کباب را زودتر از برنج می خوردند تا کباب بیشتری بخورند.  او ازاین اقدام چلوکبابی  به عنوان کار جالب یاد می‌کند  که این روزها دیگر نظیر آن یافت نمی شود و با رفتن این  افراد این دوران نیز به سر رسیده است. وحیدی‌زاده به سینماهای چهارباغ که یکی‌یکی از  گردونه خارج شده اند اشاره می‌کند و می‌گوید:‌ اصفهانی ها پنج ریال می‌دادند بلیت می‌خریدند و فیلم تماشا می‌کردند و با پرداخت پنج ریال برای خرید ساندویچ در کنار تماشای فیلمشان و ناهار می‌خوردند. «اسپارتاکوس»، «ده‌فرمان»، «دوست» و «مادر» از فیلم هایی هستند که وحیدی زاده در سینماهای چهارباغ دیده است و نام آنها را به یاد می‌آورد./ گروه هم محله

url : http://www.hammahale.com/node/16044

دیدگاه جدیدی بگذارید

Plain text

  • هیچ تگ HTML ی مجاز نیست.
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.